هستی

شب از سکوت  دلهره

لبریز

 و زایش  صبحگاهی  

حسن ختامی بود   به  درد

 و رازش را ستارگان  نیمه روشن  به حافظه می سپارند .

 شب  بی سکوت  در آبستن روز گرفتار

و ستارگان خاموش  می  شوند

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرادعیسوند

سلام شاعر به سفر رفته بابا دس خوش با ای شعرت گفت نداره[دست][دست]

مرادعیسوند

به روزگار گفتم : چرا رو چرخ و فلک تو،بعضی ها بالان و بعضی ها پائین؟ لبخند زد و گفت: نترس می چرخه...[گل][لبخند][گل]

مرادعیسوند

همیشه لازم نیست چهره ای زیبا داشته باشی یا صدائی دلنشین همین که قلبت زیبا باشد ،قلبت زیبا ببیند،کافیست داشتن قلبی زیبا تا اندازه ای خاص هست که بتوانی خیلی ها را مجذوب کنی...[گل][لبخند][گل]

فریدون

عالی

فریدون

عالی