سوغات

پریشان ونالان از راه می رسند ,نه اجتماع بی شمار آیینه ها

ونه گفتگوی بی مجال بادها

می توانند خستگی را به چهارمیخ کج دیوار

آویزان کنند

در این شب سرد پاییزی از این جا دور

چراغی به راه مسافران خسته به انتظار نشسته است

و جیرجیرک بی جفت خواب بستری را به شوق نمی آورد

هان ای مسافران بیراه

به کدامین آیه ها توشه بر راهی نا آشنا

بر گرده نحیف خود سوغات می برید ؟!

/ 28 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی نو

این نوشته ها ی خودتونه؟؟ زیبان لذت بردم موفق باشید

هستی نو

با تبادل لینک موافقم دوست گرامی

هستی نو

معلمم گفت : زندگی را تعریف کن... گفتم : زندگی تعریف کردنی نیست. ناراحت شد و نمره‌ام را صفر داد. سالها بعد او را دیدم که پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت. جلو رفتم و گفتم : سلام استاد، زندگی را تعریف کن ... آرام خندید و گفت : نمره ات بیست ... زندگی را باید زیست ...!!

elh@m

سلام ممنون از حضورتون در وبم من شما را لینک کردم از اشناییتونم خوشبختم[گل]

fargol

ممنون از حضورتون...لینکین[گل]

elh@m

زندگی مانند یک سؤال چند گزینه ای است این گزینه ها هستند که باعث سردرگمی شما می شوند نه خود سؤال اپم

پروانه ات خواهم ماند ...

دُرُست مثل یک برکه ، آرام و ساکتم این روزها سنگ نینداز و آشوبم نکن ! فقط بگذار ، عکست آرام و نرم در دلم بیفتد !

رها

سلام اقای پایمرد تشکر از حضورتون تو وبم .... و نظر لطفتون این نوشته ها از خودتونه ؟ لطیف و دلنشینند

باران

سلامممممممممممممممممممممممم لینکی لینکم کن ممنون[گل][قلب]