خاطر

درخاطرم نخواهی ماند آنگاه که مرا خاک می کنند

ودردلم پرپر میزند هوای بی حوصله آرامش

درخاطرم نخواهی ماند ای شوق تفتیده اضطراب در بطن احساس

آنزمان که پوسیده خواهم شد زیر خاک هایی که تودر گورم ریخته ایی

در خاطرم نخواهی ماند در آنوقت که خشک میشود دررگهایم خون

خالی از زندگی واین خشکیدگی مرا با خود خواهد بردتا اوج انتظار

تا انتهای بی پایان

درخاطرم نخواهی ماندای سایه سار درختان بیدبر رودهای جاری

گویی از ابتدا نبوده ام اینچنین سیاه

اینچنین تباه

/ 2 نظر / 16 بازدید
Neda

سلام مرسی بخاطر حضورت لینکی بلینک[گل]

سپیده

شادی و غم هر دو به موازات هم میروند. زمانی که یکی استراحت می کند دیگری جبران می کند.