باز غم

دستانم می لرزند

چنان که نمی تو انم از نوبرایت بنویسم

برپیشانی چروک خورده ام ردی خیس دنبال می کندقطره های درشت چشمان بی رمقم را

افسوس را گسیل میکنم بر زبانم

دلم را می فشارم واخرین ذره های وجودی ترا جستجو  می کنم

ای نگاره بهار در شبهای زمهریر زمستان

کوره راهی نشانم بده پیش از انکه سرمه سیاهی مرگ دیده گانم را بیاراید

وسیاهی در راه است

باز هم غم

باز غم

/ 4 نظر / 5 بازدید
مریم

غم دریا دلان را با که گوییم کجا غمخوار دریا دل بجوییم دلم دریای خون شد در غم دوست چگونه دل از این دریا بشوییم

روز هفتم

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادیهایشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند ... شاملو [گل]

شاپرک

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت / زندگي تکرار پائيز است بايد ديد و رفت . . .[گل]