در خویشتن زنده به گور

غریبه به این سرزمین زاده می شویم.

چونان گذشتگان بر غربت خویش زجه خواهیم زد .

به کجا باید آواره گشت تا ردپای ما را بر ساحل و دشت و کوهش به طلوع بنشیند.؟!

بر کدام دریا باید گریست تا زمزمه های نا گفته مارا در صدف خالی انگارش پدیدار سازد .؟!

بر کدام  آسمان  خیره  شویم  تا رد خونین کبوتر زخمی مان  را

تا دوردستهای بیکران به یادگار بگذارد .؟!

نه سرزمینی ،نه موطنی ،

چون باد به هر سو  از پی هیچ می دویم

و دوباره  به سر فصل خویش می رسیم

غریبه بی مرز همراهمان نمی شوی ؟

در این بی سرانجامی

در این  بی سرزمینی.                                                                                

/ 26 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

سلام دیگه سر نمیزنید.منتظر حظورتون هستم

زهــــــــــره تک ستــــــــــاره

نطفه تمام سمفونی ها در نگاه او بسته می شوند... آن زمان که به صرافت نوشتن ملودی عشقش می افتم.. آنقدر "دو"ر ِ او می گردم تا ایمان بیاورد به "ر"سالت عشقی که روی شانه های خیالم سنگینی می کنند.. "می"خوانم او را در گام ماژور.. یک اُکتاو بالاتر از هفت نت خیال می خوانم او را با صدای سوپرانو تا تمام "فا"صله ها از ادا کردن نت به نت عشقش کر، شوند... در تصوف نگاهش، به "سُلـ"ـوک می رسم.. تا "لا" جرعه بالا بروم.. از دیوار یقین دوست داشتن او.. تارسیدن به ارتفاع "سیـــ"ــنه اش دوباره ریتم می گیرم روی نگاه موزیکال او.. موزون می شوم از غِنای صدایش.. و ارتعاش خنده هایش، همان حس سیالی است که در عمق جانم جریان دارد..

khodai

سلام..... عیدم پیشاپیش بر شما دوست عزیزم مبااااااارکا باشه[گل][گل][گل][گل]

غزال

مرسی که به وبم سر زدید

فریدون

فوق العادس