بس

زخاطرم  سالهاست

 که می رود   عنان   شهوت  و  هوس

و  هو ش   خواب رفته  مرغ در قفسٰٰ؛

نگاه می کنم به  شب

چه بی صدا                 چه بی عبور

چه   بی   نفس

به انتظار  خواب    دست  و پا  می زنم

سالهاست

سالها همین

 چه بی عبث                   مرا بس

مرا بس

/ 16 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گمنام

سلام احمدجان خوبی؟ عیدتون مبارک بازم مثل همیشه زیبا و با مفهوم[گل][گل]

پیمان اوریا

یک... یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد؛ یک لبخند میتواند آغازگر یک دوستی باشد؛ یک دست می تواند یاریگر یک انسان باشد؛ یک واژه می تواند بیانگر هدف باشد؛ یک شمع می تواند پایان تاریکی باشد؛ یک خنده می تواند فاتح دلتنگی باشد؛ امید می تواند رافع روحتان باشد؛ یک نوازش می تواند راوی مهرتان باشد؛ یک زندگی می تواند خالق تفاوت باشد؛ امروز آن "یک" باشید...

نازنین

درهیاهوی خاطرات مانده بجا کمی نفس تا احیایی دوباره همین مرا بس تا باز هم گم شوم در یادت بسیار زیبا دوردتان باد[گل]

فریدون

خیلی عالی هستش من از ادبیات چیزی نمیدونم سالهاست حتی از کتاب هم دور شدم با اینحال سروده هاتون برام جالبه

زهرا

[تایید]