شب

به نیمه می رسد شب در اغوش تو

تنی افسرده و خاطری حزین جان می گیرد

حسی گره می خورد با دستهای تو

بر پیشانی چروک خورده من            روحی رها می شود در بیکران وسعت چشمهای تو

ودر دلم فوران می کند

فواره های تازه خون واشتیاق

...شب تمام می شود

بادمیدن افتاب از پشت قله های دوردست  خیال

و سیلاب جاری ست بربستر خالی من

وتا شبی دیگر مجالی نیست

/ 9 نظر / 20 بازدید

سلام از اینکه ب من سر زدی بسیار ممنونم از تبادل لینک باهتون خوشحال میشم در ضمن وبتون عالیه

Neda

چقد دردناکه آچار فرانسه همه باشی ولی خودت گره های کور زندگیت رو به زور دندونات باز کنی …

Neda

حالا دیگر شیشه پَهن عینک دودی هم قرمزی چشم هایم را قد نمی دهد !

مهشید

دوست گلم برای هرکسی که ادعای دوستی می کنه درو بازنکن خیلیا مثل بچه ها فقط در می زنن و فرارمی کنن…

مهشید

به سلامتی دختری که به خاطر عشقش تموم زندگیشو داد و برای آخرین بار به عشقش زنگ زد که بگه خیلی دوسش داره اما یه خانومی گوشیو برمیداره و میگه : “مشترک موردنظر در حال مکالمه است”

سپیده

دسـت نیافتـن بـه آنچـه میجویـی گـاه اقبـالی بـزرگ اسـت . . .

سارا

سلام...ببخشید که دیر بهتون سر زدم به خاطر سرعت نتم هست

مریم

گاهی وقتها “یک شب” “چند روز” طول میکشد از سر دلتنگی …