سر به دار

چون برق و باد می گذرد روزگار تو

سر را چه سود چونکه نباشد دار تو

در ماتم عزیزان به خون خفته مانده ایم

چون میل به انجام ندارد نگارتو

دردا و حسرتا که قیام باغ و برگ

در آتش افروخته شده چون چنار تو

دریا ودشت وکوه را یاری نمیکنند

مردان و زنان  اهل روستای تو

دل در عجب که بهاران را چه شد

آن سفره و نبات وقندو چای تو

بیهوده می نویسم این شعر خوانده را

هرگز نمی رود قصه به گوش خمار تو

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Arefeh

برایم مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می آیم... کسانی که درونم را می بینند برایم کافیند... برای آن هایی که از روی ظاهرم قضاوت میکنند حرفی ندارم... با خود می گویم بگذار همان بیرون بمانند...

فاطمه

اپم پشیمون نمیشی حتما بهم سرزبزن

همسفر جاده دلتنگی

زندگی را دور بزن ... آنگاه که بر بلندترین قله ها ایستادی ... لبخندت را نثار تمام سنگریزه هایی کن که روزی پایت را خراشیدند ...‍‍

همسفر جاده دلتنگی

«دردها» فراموش می شوند ولی ... «همدردها» هرگز ... من بودن آن هایی را می خواهم که حتی ... «یادشان» زندگی را زیبا تر می کند ...

آواجون

جــــاده هـــای زنــــــدگـی را خـــدا هـــمـوار میـکــنـد . . کــــــار مــــا فـــقـــط بـــــرداشــــتـن ســـنــگ ریـــــزه هـــاسـت . . .

زرین قلم

چرا همه میگویند چون میگذرد غمی نیست... چرا هیچکس نمیگوید تا بگذرد "درد "کمی نیست..

زرین قلم

.از من است این غم که بر جان من است دیگر این خودکرده را تدبیر نیست!...

فریدون

سر به دار فوق العادس