باقطار شب آمد

خیس وخسته بنشست روبروی من

بادوجرعه شیر لب تر کرد

دانه ای سیگار روشن کرد

دستها بر روی میز و سر بروی دستها بنهاد

با صدای زنگ ساعت می جهد از جا

عطر بارانی خورده اش حالا در مشام کوچه و باران می تراود نورزردش را در تن لیوان

رد گلگون لبان صبح بر لب فنجان