من به میخانه شوم مست وغزلخوان بتوچه

مست  از ساغر و ساقی   بگردم  بتو چه

غافل ازخود بشوم درخود خود سرگردان

تا در دیر روم  وباز  بگردم   بتو چه

قصه عاشقی ورندی واین تلخیها

با بت بتکده ام همراز بگردم بتوچه

شاه اقبال من خسته دل از دست برفت

این عطشها که بر لب بکردم بتوچه

تا سحر بر در این خانه بمانم غم نیست

عاقبت رام شود سوگل دردم بتوچه

تو به شیراز رو  و از دور مگو حافظ کیست

من به انفاس خوشش مست برفتم بتو چه

طره ایی از کف این رهگذر عشق نرفت

عافیت باد  زمانش  چو که رفتم  بتوچه

احمد از مستی کارش همی خواهد شد

تو  بخوان  کار به اقبال  نگردم  بتوچه