باران بهانه شدکه بنالم زدوریت

ای بیخبرزشب و روز و روزگارمن

ازکوی محبت ومستی تورفته ای

جامانده ازتوسایه ای بر روزگارمن 

هرشامگاه وسحر یادتو میکنم

چون سیل روان میشوداشک برروزگارمن

یکدم بیا به بستراین نیمه خفته مرگ 

تاقطره ای بینی زشمه روزگارمن

چون برق وبادمیگذرد لحظه های من

ای بیخبر ز خوب وبد روزگار من

درماتمت خون شده این قلب پرتپش

ای خون خفته در رگ این روزگارمن

افسانه گشت قصه مجنون روسیاه

مجنون منم وتولیلی روزگارمن

خورشیدسرد می شوداز بی وفایت

چون شب سیاه گشته روزگارمن

در راه رفته نشستم ودیدم سراب تو

چون بوف خرابه نشین گشته روزگارمن

حاجت کجابرم  که بنالم به کوی دوست

حاجت روا نبود در این  روزگار من 

دستم پیاله بودورهم روبه میکده

ای مستی وخراب دراین روزگارمن

اکنون که رفته ای ترایادمی کنم

ای رفته زیاد و روان و روزگار من